این نیز بگذرد...

وقتی چترت خداست،بگذاربرسرنوشت هرچه می خواهدببارد....

چاپلین به دخترش نوشت:

تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدنت را عریان نکن

هرگز چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمند گریان نکن

قلبت را خالی نگه دار و اگر روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن فقط یک نفر باشد و به او بگو تو را کمتر از خدا و بیشتر از خودم دوست دارم زیرا به خدا اعتقاد و به تو نیاز دارم...!!

--------------

پشت چراغ قرمز  پسرکی با چشمان معصوم و دستانی کوچک گفت:چسب زخم نمی خواهید؟

پنج تا صد تومان.آهی کشیدم و گفتم:تمام چسب زخم هایت را هم بخرم  نه زخم های من خوب می شود و نه زخم های تو...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 14:23 توسط حمیده |


گنجشک به خـــــــــــــدا گفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم.سرپناه بی کسی ام بود طوفان تو آن را از من گرفت کجای دنیای تو را گرفته بودم؟؟

خــــــــــــــدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو ازکمین مار پر گشودی!!!

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبــــــــتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی....

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 13:33 توسط حمیده |


داستان,داستان آرزوی سنگتراش,داستانهای خواندنی

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

 

 

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

 

در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

 

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

 

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

 

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

 

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است...

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 16:0 توسط حمیده |


 جملات عاشقانه, متن های زیبا      

 جملات عاشقانه, متن های زیبا

دلتنگی چه حس بدی است....

تنهایی چه حس بدی است

کــــــاش...

پاره ای ابر میشدم

دلم مهربانی می بارید

کاش نگاهم شرار نور میشد

اشتی میدادش

و

که دوست داشتن چه کلام کاملی است

و

مـــــن...

چقدر دلم تنگ دوست داشتن است!

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 15:56 توسط حمیده |


 براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش...

                                                

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 15:53 توسط حمیده |


07~6.jpg                   391.jpg

03~12.jpg                09~7.jpg

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 15:48 توسط حمیده |


آموختم که خدا عشق است و عشق تنها خداست....

آموختم که وقتی ناامید می شوم خدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظار میکشد تا دوباره به رحمتش امید وار شوم...

 آموختم اگر تا کنون به آنچه خواستم نرسیدم خدا برایم بهترینش را در نظر گرفته...

 آموختم زندگی سخت است ولی من از او سخت ترم....

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 15:32 توسط حمیده |


خــــــــــدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خـــــــــــدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.


دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟


خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشــــــــــه"

                                                           

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 16:28 توسط حمیده |


شده بعضي وقتا يهو ديگه دوستش نداشته باشي؟به خودت مي گي اصلاً واسه چي دوستش دارم؟ مگه کيه؟ مگه واسم چيکار کرده؟ مگه چي داره که از همه بهتر باشه؟ اصلاً من که خيلي از اون بهترم.... بعد به خودت مي خندي که اصلاً واسه چي اينقدر خودتو اذيت کردي؟
يهو، يه چيزي يادت مياد.... يه چيز ِ خيلي کوچيک.... يه خاطره.... يه حرف.... يه لبخند.... يه نگاه.... و بعد.... همين.... همين کافيه تا به خودت بياي و مطمئن بشي که نمي توني فراموشش کني.... نمي توني دوستش نداشته باشي.... اصلاً نمي خواي که دوستش نداشته باشي.... آخه همه زندگيته خوب! وجودته.....!! خيلي دوست دارم عشقم.....


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 1:39 توسط حمیده |


 

در طوفان های زندگی

باخدا بودن

بهتر از ناخدا بودن است...

 

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 0:47 توسط حمیده |


خدایا! دگر، بهشتت را نمی خواهم!
                                بهشت من، همین جاست!
                                                      به زیر قدم های
مادرم...

                                             

خدایا...
عجب بخشنده ای هستی!
     آنوقتی که در دنیایی زندگی می کنم پر از منت،
                     ذره ای به رخم نمی کشی بخشندگیت را 
                                          
 و من چه زود فراموشت می کنم...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 14:56 توسط حمیده |


دو پسر بچه ی سیزده و چهارده ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که در آن هنگام یک مرد شرور که بزرگ و کوچک فرقی برایش نداشت، برای سر کیسه کردنشان سراغ آنها رفت، ابتدا به پسر بچه ی سیزده ساله که خیلی زرنگ و باهوش بود گفت: "من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک می کنم" پسر بچه ی سیزده ساله زبر و زرنگ خندید و او را مسخره کرد و برایش صدایی در آورد! مرد شرور از رو نرفت و به سراغ پسر بچه ی چهارده ساله رفت و گفت: "تو چی پسرک! آیا دوست داری توسط شیطان تبدیل به یک گاومیش شوی یا اینکه الآن به ابلیس یک سکه می دهی؟ "پسر بچه ی چهارده ساله که بر عکس دوست جوانترش خیلی ساده بود با ترس و لرز از جیبش یک سکه ی پنجاه سنتی درآورد و آن را به مرد شرور داد! مرد شرور پس از گرفتن سکه ی پنجاه سنتی از پسرک ساده به سراغ پسرک سیزده ساله رفت و خشمش را با زدن لگد و مشت بر سر او خالی کرد و بعد رفت.
چند دقیقه بعد پسرک زرنگ به سراغ پسر ساده آمد و دید او در حال اشک ریختن است، علت را جویا شد، پسرک گفت: "با آن پنجاه سنت باید برای مادر مریضم دارو می خریدم"
پسرک سیزده ساله خندید و گفت: "غصه نخور، من سه تا سکه پنجاه سنتی دارم که دوتایش را به تو می دهم." پسرک ساده گفت: "تو که پول نداشتی؟!" پسرک خندید و گفت: "گاهی می شود جیب شیطان را هم زد"

                         

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 14:41 توسط حمیده |


چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای تنفس

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

و چه اندازه شیرین است

فردا....

روز میلاد...

روز  تولد تو....

روزی که تو آغاز شدی.....

دوست خوبم نرگس جون تولدت مبارک

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 16:24 توسط حمیده |


حکایت عجیبی ست رفتار ما

خداوند می بیند و می پوشاند

مردم نمی بینند و فریاد می زنند . . .

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 0:12 توسط حمیده |


کاش میدانستی...

زندگی با همه وسعت خویش...

محفل ساکت غم خوردن نیست!

حاصل اش،تن به قضا دادن و پژمردن نیست!

زندگی،خوردن و خوابیدن نیست...

زندگی،کوشش و راهی شدن است...

زندگی،جنبش و جاری شدن است...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 23:43 توسط حمیده |


مراقب افکارت باش که گفتارت می شود

مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود

مراقب رفتارت باش که عادت می شود

مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود

مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 0:54 توسط حمیده |


بعضی از آدم ها فقط یک دهان بزرگند.همه وجودشان همان دهان بزرگ است.بدون کله ای برای فکر کردن و گوشی برای شنیدن،تنها مدام حرف می زنند.

بعضی ها هم هیچی نیستند،به غیر از دو تا گوش.از این بعضی ها، بعضی ها هستند که با هر دو تا گوشی که همه وجودشان است، فقط می شنوند.آماده اندکه هر کس چیز گفت، بشنوند وسر تکان بدهند.

بعضی دیگر هم هستند که با یک گوش می شنوند و از یک گوش می دهند بیرون! همان حکایت یک گوش در و یک گوش دروازه اند!

به هر حال، هیچ کدامشان به این درد نمی خورند که یک روز با آنها تا ته یک کوچه باریک و خلوت قدم بزنی و دو کلمه حرف حساب بگویی و دو کلمه حرف صواب بشنوی.

هیچ کدامشان به این درد نمی خورند که یک صبح برفی یا یک غروب سپید و نارنجی،دو تا لیوان چای بریزی و کنارشان بنشینی و گل بگویی و گل بشنوی.

کسی باید باشد که هم شنیدن بلد باشد و هم حرف زدن.

با این جور آدم هاست که درد دل کردن می چسبد!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 13:28 توسط حمیده |


                                 تا خدا هست

                                              دل تنها نیست...

                            اسیر لطف خدا باش

                                              که بی خدا...

                          زندگی هرگز زیبا نیست....

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 22:49 توسط حمیده |


نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 0:59 توسط حمیده |


گفتم:خدایا دلگیرم

گفت:از من؟؟

گفتم:دلم را ربودند

گفت:پیش از من؟؟

گفتم:خدایا چه قدر دوری

گفت:تو یا من؟؟

گفتم:خدایا دوستت دارم

گفت:بیش از من؟؟

گفتم:خدایا اینقدر نگو من

گفت:من تو ام تو من

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 1:7 توسط حمیده |


خدایا کفر نمی گویم پریشانم...

چه میخواهی تو از جانم...؟؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی...

خداوندا!!!تو مسئولی   خداوندا...

تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیاچه دشوار است

چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است...!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 0:57 توسط حمیده |


زندگی را به غم آلوده نکن گرچه سخت است بدان تو در این دشت که نامش عمر است باغبانی و دلت بند صفاست...

زندگی کار خداست...

وتو باید سرسخت در پی آن باشی...

زیرا تا شقایق هست زندگی باید کرد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 0:42 توسط حمیده |


فی الهنگام شلوغیـه اللهم اتصلنا الاینترنت.اللهم اعتنی کانکشن فی الدنیا و الاخرت ان نعوذبک من کل ویروس الخبیس اللعین و الملعونیه و انا نعوذبک من الدیسکانکشن فی الدنیا و الاخره آمین یا رب الالمین

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 1:12 توسط حمیده |


موادلازم:

۱-یک عدد هدف

۲-یک فنجان باور مثبت

۳-نصف لیوان مغز(خواهشا سالم)

۴-یک قاشق غذا خوری شعور

۵-توکل(هر چه بیشتر بهتر)

۶-سرسوزن تلاش

۷-علاقه وانگیزه به میزان لازم

طرز تهیه:

ابتداشماره ی۱را با شماره ی۲با حرارت ملایم خوب بپزید آشپزهای عزیز دقت کنید که اگر حرارت شما زیاد باشداهدافتان ذغال می شود بعد از پخت هدف را مقابل خودتان قرار دهید و به آن خیره شوید.با استفاده از شماره ی۳آن را دست یافتنی ونزدیک تصور کنید.

سپس با شماره ی ۷به طرف آن حرکت کنید واز موانع سر راهتان پلکان صعود بسازید.شماره ی ۶را به طور مستمر به کار ببریدو در طول راه با نگاه هایی مملو از شماره ۲نظاره گر موفقیت باشید.

راستی یادمون نره شماره ۵بهترین طعم دهنده است اگر نباشد غذا مون خورده نمی شه.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 16:48 توسط حمیده |


خدایا

یادم بده...

یادم باشه...

یادت باشم...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 16:37 توسط حمیده |


وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

-----------------------------

آنگاه که تقدیر نیست و از تدبیر نیز کاری ساخته نیست خواستن اگر با تمام وجود با بسیج همه اندامها و نیروهای روح و با قدرتی که در صمیمیت است تجلی کند اگر هم هستیمان را یک خواستن کنیم یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم و حمله های صادقانه و سرشار از امید و یقین و ایمان بخواهیم پاسخ خویش را خواهیم گرفت.

——————————–
دنیا را بد ساخته اند … کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد … کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری … اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد … به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند … و این رنج است …

----------------------

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن...

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 23:53 توسط حمیده |


نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد،نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم،چو گدا بر سر راهی

کس به غیر تو نخواهم،چه بخواهی چه نخواهی....

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 14:46 توسط حمیده |


 نمی دانم چه باید کرد؟

بمانم یا که بگریزم؟

اگر خواهم بمانم با تو،می بازم جوانی را...

و گر خواهم که بگریزم،چه سازم زندگانی را؟

گریزان بودن از یک سو،غم نبودن تو از یک سو...

کجا باید کنم فریاد،این درد نهانی را؟

نمی دانم چه باید کرد؟

بمانم یا که بگریزم؟

اگر خواهم بمانم با تو،این را دل نمی خواهد

گریز از خانه را هم یار پا در گل نمی خواهد

توعاقل یا که من،دیوانه من یا تو،به هر حالی

عذاب صحبت عاقل را دیوانه نمی خواهد.

نمی دانم چه باید کرد؟

بمانم یا که بگریزم؟

اگر خواهم بمانم با تو،کارم روز و شب جنگست

و گر بگریزم از تو،پیش پایم کوهی از سنگست...

نخواندی نغمه با ساز من و بی پرده می گویم:

صدای ضربه قلب من و تو ناهماهنگست....

نمی دانم چه باید کرد؟

نمی دانم چه باید کرد؟.... 

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 12:33 توسط حمیده |


گر بدانی کیستی....

خواسته ات چیست...

وچرا این گونه می خواهی...

واگرخودراباور داشته باشی...

باعزمی راسخ ونگرشی مثبت

دنیایی خواهی ساخت از آن خود

   اگر تنها اراده کنی....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 14:36 توسط حمیده |


Click to view full size image

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 14:32 توسط حمیده |



آخرين پست ها
»
» گنجشک....
»
»
»
»
» آموخـــــــــــتم...
» مصاحبــــــــــــــــــــــــــــــــــه...
» شده...
»
Design By : Pars Skin